قرار من با خودم این بود که خوب باشم.که خوب زندگی کنم.که وقتی دلتنگم ببینم آسمان چقدر بزرگ و دلگشاست.قرار من این بود که به کلاس نقاشی بروم.که داستان بنویسم.که بیشتر بدانم.که بیشتر بفهمم/یاد بگیرم.قرار من این بود که به صورت مادرم بخندم انگار که خیلی خوشبختم/انگار که خوشبخت ترین موجود عالمم همیشه.قرار من این بود که خانه را تمیز نگه دارم.قرار من این بود که بعضی چیزها را برای همیشه فراموش کنم.که بعضی چیزها را برای همیشه به یاد بسپارم.
سر همه قرار هایم هستم.
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 11:22 توسط سایه
|
این شبها همچنان که تا صبح بیدار می مانم به همه چیز فکر می کنم.هر شب یاد یک نفر می افتم اگر مرده باشد برایش دعا می کنم اگر زنده باشد بهش فکر می کنم.مدتیست که با احسان به این نتیجه رسیدیم که جز همدیگه کسی رو نداریم.به این فکر می کنم که اگر این زندگی مشترک به هر دلیلی پا نمی گرفت چه آینده ای در انتظار ما می بود؟آیا با یک نفر دیگه هم انقدر خوشبخت می تونستیم باشیم؟خوشبختی یعنی نبودن بدبختی.من الان بدبختی ندارم٬پس خوشبختم.احسان گاهی بی مقدمه ازم می پرسه بگو چی می خوای؟الان هر چی بخوای قبول می کنم.هیچی به ذهنم نمی رسه!کلا هیچ آرزویی ندارم.این خیلی بده.حتی رویاهای دور و درازم ندارم.آرومم.تو همین شرایطی که هست.که هر وقت بخوام می خوابم.که هر وقت بخوام پا میشم.که هر چند نخی که میخوام سیگار بکشم.اما ته دلم می خواستم که یه آدم دیگه باشم.یه زن پر شر و شور٬پر کار از اینا که بیست و چهار ساعت هم براشون کمه.اما من جنسم از جنس یه دختر بچه اس که فارغ و بی خیاله.فقط خیال می کنه که جزو آدم بزرگا شده.خوبه که بشینم راجع به جایگاهم فک کنم.به جای اینکه به مردن و مرده ها فکر کنم...
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 4:13 توسط سایه
|
به مامان که نگاه می کنم تنها چیزی که می دونم اینه که نمی خوام شبیه او باشم.نمی خوام تمام عمر خودم رو درگیر یه دروغ بزرگ بکنم که من هیچی نیستم\هیچی نشدم...اما دقیقا آینه ای از او هستم.چرا گاهی وقتا فرار کردن از یه چیزایی هیچ فایده ای نداره؟بهش نگاه می کنم و می بینم سالهاست داره عذاب می کشه...در حالی که همه چیز داشته.شوهری که عاشقش باشه ، بچه های مهربون،پول...اما هیچوقت خودشو باور نکرده.و پدرم که آهسته در گوش خواهر بزرگم میگه شهین یه زن عادی نیست یعنی هیچوقت نبوده.اون منو گم کرده منو فراموش کرده اون هیچوقت طبیعی نبوده یا اینکه میگه شهین مریضه ...و من مثل کرگدن ها به یه نقطه خیره میشم و به این فکر می کنم نباید بذارم شبیه اون بشم...نباید بذارم احسان یه روز راجع به منم به این نتایج برسه...
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:57 توسط سایه
|
من بدجوری دارم از دست میرم و بدجوری افتادم رو دنده لجبازی با خودم.دارم همه داشته هامو از دست میدم،حتی سواد و معلوماتم رو.سلامتیم و قدرت تفکرم رو حتی دارم از دست میدم و هر روزی که می گذره زمان داره از دستم میره.بهش میگن اضمحلال.هر روزی که می گذره احسان بیشتر و بیشتر تلاش می کنه و من بیشتر و بیشتر سقوط می کنم.هر شب میگم باید این وضع رو خاتمه بدم و صبح که میشه میگم بذار امروزم همینجوری بگذره.چه بلایی داره سرم میاد؟به احسان حسودیم میشه.و این بیشتر باعث میشه از خودم ناراضی باشم.باید چه کار کنم.چرا هنوز نمی دونم چه جوری اونطوری که دوست دارم می تونم زندگی کنم؟یعنی هیچوقت نخواهم فهمید؟واقعا؟انقد من ناچیز و پستم؟همه چیزم در تناقضه...همه چیزم به معنای واقعی همه چیزم.نمی خوام انقد فکر کنم که قراره بمیرم پس چرا کاری انجام بدم.زندگی جریان داره....من هیچی احسان چه گناهی کرده؟با دل مهربون و اون همه رویا و آرزوی قشنگ تو سرش...داره کنار من حروم میشه...نباید اینطوری ادامه پیدا کنه...من باید باید باید باید باید از پیله خودم بزنم بیرون.باید داشته هامو حفظ کنم.باید بیشتر یاد بگیرم.باید تلاش کنم.اما نمی تونم.می دونم که نمی تونم.چقدر وحشت دارم از فردا.از خودم.بیشتر از همه چیز.چقدر فاصله دارم از تصویر ایده آلم.انگار باید یکی دیگه بشم.یه آدم دیگه.وای من دارم چه می کنم با خودم؟از کجا باید شروع کنم؟از کدوم گوری باید خود از دست رفته ام رو پیدا کنم؟از کدوم گوری باید بلند بشم؟چی دارم ؟ چی دارم میشم؟مردن خیلی راحت تر از اینجور زندگیه.احسان خیلی داره صبوری به خرج میده...انتظار تشکر نداره می دونم...می دونم که باید خودم درستش کنم...
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 18:14 توسط سایه
|
کاش میشد بگن تیر سی روزه اون وقت تولد من از تاریخ حذف میشد...
بعدش شاید وجدانم آسوده میشد.
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 17:28 توسط سایه
|
گاهی فکر می کنم خیلی خوشحالم.مثلآ وقتایی که پشت فرمون می شینم و صدای موزیک رو تا ته زیاد می کنم.یهو قلبم پر میشه از احساس آزادی.به خودم میگم به درک !جاده رو عشقه !گاهی فکر می کنم خیلی غمگینم مثل وقتی که یه حرفی مث سنگ گیر می کنه تو گلوم اما نمی تونم به احسان بگم اصلا نمی تونم چیزی بگم و اون بدتر سر در گم میشه.از گریه من ناراحت میشه.امروز یه لحظه فکر کردم دیگه از تنهایی خسته شدم.احسان باید می رفت سر کار.دلم خواست یه دوست داشته باشم.دوستام همه دورن از من.الهه کرج.شبانه شمال.وحیده سمنان.بعد از ازدواجم فکر میکردم بالاخره به تنهایی و خلوتی که می خواستم رسیدم.اما چقدر میشه تنها موند و سیگار کشید و فیلم دید.از یه جایی میشه شروع کرد اما نمی دونم از کجا؟
پ.ن:چرا با اینکه انقدر از خودم بیزارم دوست دارم برای تولدم مهمونی بگیرم؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:24 توسط سایه
|
یک نفر اونجا بود که می خواست تغییر کنه و یک نفر اینجا بود که هیچوقت نمی خواست تغییر کنه،نمی خواست بزرگ بشه،نمی خواست باور کنه.یک نفر بود که با چشمهایی پر از سوال به چشمهای پر از اشک آن دیگری نگاه می کرد...در قبرستانی که نیمکت های غبار گرفته داشت.و یک نفر بود که آرزو می کرد حرفهایش را از چشمهایش بخوانند و همیشه هم ناکام ماند.یک نفر آنجا بود که می دانست.همه چیز را می دانست.و دیگری که اینجا بود فکر می کرد زندگی یعنی خودت را محکوم کنی.و همیشه بدبختی برایش محتوم بود.و سهمش همین بود.نه اینکه خیال می کرد شخصیت یک رمان است همیشه زندگی را جدی نگرفت.واقعی نفس نکشید.این شد که سکوت کرد.و سقوط کرد.در حالی که چشمهایش بسته بود و فکر می کرد خوشبخت است.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:28 توسط سایه
|
حباب جدیدم خالی است.باید بسازمش....در غیر این صورت دوستش نخواهم داشت.باید برای خانه ام فکری کنم...دلم برای نوشتن تنگ شده.دلم برای دلتنگی هایم تنگ شده.من نباید برگردم.من نباید بر گردم....
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 1:9 توسط سایه
|
یه بچه که از رفتن به مهمونی محروم شده....
بیا کودکانه فکر کنیم...
یه بچه که از رفتن به مهمونی محروم شدم
دل کوچولوش پر از غم میشه
بغض می کنه
لب ور می چینه
گریه هم...شاید
شاید حسابی گریه کنه...
تجربه اش رو داشتی؟...
می تونی این فرصت رو داشته باشی که تجربه کنی...
مطمئن نیستم که اون موقع هم می تونی کودکانه فکر کنی...؟
وقتی یه نفر میره...جاش بدجوری تو زندگی آدم خالی میشه...وسوسه میشم که...
...
بگذریم...
پ.ن:وقتی می خواستم اینا رو بگم گریه ام گرفت....
+
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 0:28 توسط سایه
|
من "تو" بودم؟یا "تو"شدم؟
چرا چیزایی که می خوای
رویاهای قشنگت
لطافت نگاهت
صمیمیت نوازشت
چرا شبیه منه...
"تو" منی یا "من" تو ام؟
+
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 0:21 توسط سایه
|